السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

549

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

دود در تاريكى هوا به سجده مىافتادند و از درخت صنوبر مىخواستند كه از آنان خشنود باشد . شيطان نيز به يارى آنان مىآمد و در شاخ و برگ درخت حركتى ايجاد مىكرد و از درخت صداى كودكى به گوش مىرسيد كه مىگفت : بندگانم ، من از شما خشنودم ؛ اينك خرسند باشيد . پس آنگاه مردم به باده‌گسارى و سازوآواز مىپرداختند . عجم‌ها نام ماه‌هاى سال خود را از نام اين دوازده شهر گرفته‌اند . هنگامى كه جشن بزرگترين شهر اصحاب « رس » فرا مىرسيد همگان در كنار چشمه و صنوبر جمع مىشدند و خيمه‌اى از ابريشم و ديبا كه بر روى آنها شكل‌هاى مختلف نقش بسته بود برپا مىداشتند . آنان دوازده درب براى خيمه تعبيه كرده بودند تا اهالى هرشهر از درب ويژه‌ى خود وارد خيمه شوند . مردم دوازده روز را به عيش‌ونوش سپرى مىكردند . هنگامى كه اصحاب رس نافرمانى را به اوج رساندند خداوند پيامبرى از فرزندان يهودا را به سوى آنان فرستاد . ولى مردم به سخنان او گوش فراندادند و بيش از پيش نافرمانى كردند . آن پيامبر از خدا خواست كه درختان صنوبر آنان را كه مىپرستيدند بخشكاند . صبح فردا ، مردم مشاهده كردند كه همهء درختان صنوبر خشكيده‌اند . عده اى از مردم گفتند كه آن پيامبر با جادوگرى ، شما را از خدايان دور ساخته است تا به خداى او ايمان آوريد . عده‌اى نيز گفتند : آن پيامبر چنان از خدايان ما عيب‌جويى كرد كه خدايان ما از آن پيامبر به خشم آمده و عظمت خود را پنهان داشته‌اند تا شما بر آن پيامبر بشوريد . اصحاب رس چاهى عميق را حفر كردند و آن پيامبر را در چاه افكندند و سنگى را روى چاه قرار دادند . مردم در همهء روز صداى پيامبر را مىشنيدند كه مىگفت : خداوندا ، تنگى جا و سختى مرا مىبينى پس بر بيچارگى و ناتوانىام رحم كن و هرچه زودتر